یک دو سه امتحان میکنیم
بالاخره ویزای کانادامون رسید. آخرین مطلبی که توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم راجع به مصاحبه همین کانادا بود و از اون موقع تا حالا تو سه سال 4و5 بار بیشتر ننوشتم. البته هی تو مغزم یه چیزایی میام اینجا مینویسم ولی شما خبر نمیشین...البته اگر هنوز شمایی مونده باشه...
بلیط واسه فروردین گرفتم...قبلش باید خونمون رو بفروشیم با وسایلش...البته هنوز هیچ کاری نکردم...تنها فرقی که کرده زندگیم اینه که سعی میکنم از وسایلم استفاده کنم هی... کابینت ها رو باز میکنم و نگاه میکنم ببینم از چی میتونم استفاده کنم...مثلا هی ژله درست میکنم یا ویتامین میخورم...کرم میزنم به دست و پام...روی همه چی پنیر پارمزان میریزم...یا هی میرم رو مبلهایی که کمتر روشون نشستم میشینم...ملافه تختمون رو زود زود عوض میکنم...لباسهای عجیب غریبم رو هی تو خونه میپوشم و جولون میدم...چون میدونم بعدا لجم درمیاد از همه چیزهای نخورده و کارهای نکرده... انگار که دارم میمیرم مثلا....به دوستام هی محبت میکنم...هی میرم این ور و اون ور قدم میزنم...همش از پیتزایی دم خونمون پیتزا میگیرم...در واقع استراتژی اینه که حسرتی باقی نمونه...شور همه چیو دربیارم و با خیال راحت برم....
تو اداره به کسی نگفتم...فقط یکی از دوستام هست که اونم کارش با من درست شده و بلیط هم با هم گرفتیم که 4 تایی بریم... هی روزا میریم تو پله ها میشینیم با هم دیگه دی دریمینگ میکنیم و هی ذوق میکنیم...بعد خداحافظی میکنیم و برمیگردیم به زندگی رقت بارمون...یه جورایی مثل اعتیاد شده واسمون...بعضی وقتها که دارم میرم بالا دنبالش یه دفعه تو پله ها میخوریم به هم و میفهمم اونم داشته میومده دنبال من....
یادتونه میخواستم رئیسمونو بزنم...طبق بررسی های جدیدم فهمیدم که نمیشه این کارو کرد...چون باید ازشون ریکامندیشن بگیرم و بگم تو لینکداین ازم تعریف کنن...فعلا که هیچی بهشون نگفتم...منتظرم برای یه کاری تصمیم بگیرن و کار رو عقب بندازن بعد بگم چون اگه الان بگم میخوان تا قبل از عید که من برم دهنمو سرویس کنن و همه کارایی که میتونن رو بندازن گردنم...احتمالا اوایل بهمن بهشون بگم...ولی سکته میکنن مطمئنم....
چند وقت پیشا مامانم اینا دیگه برای همیشه جمع کردن رفتن آمریکا...برای همین تجربه کامل فروش وسایل زندگی رو دارم...یعنی جوری من استعدادهام شکوفا شد تو این کار که هم توی سایت فروش وسایل دست دوم فروشنده برتر ماه شدم هم ماجرای مبلهامون رو تو روزنامه شرق نوشتن...آخه یه سریشونو فروختم به یکی از نویسنده های شرق...تازه اونایی که رو دستمون موند رو هم بخشیدم به یه خیریه مربوط به افغانها که حداقل سود اخروی ببرن مامانمینا...البته استرس فروشندگی خیلی زیاده چون تا پول به دستت نرسه همه چی رو هواست و تا آخرین لحظه باید رو مغز یارو کار کنی ولی حیف این استعداد که این همه ساله نشسته پشت میز و از دولت حقوق گرفته...حالا از الان انقدر هیجان دارم برای فروش وسایل خودمون که اگه امیر میزاشت میخواستم شروع کنم به فروختن و خونه رو کلا تا آخر دی خالی کنم...فقط یه تخت بمونه و یه تلویزیون...واقعا هم اگه دقت کنین با همین دو تا میشه زندگی رو راه انداخت...حتی اون دو تا هم خودشون کم فانتزی نیستن ولی خوب آدم جای خواب راحتی داشته باشه تو احساس خوشبختیش بی تاثیر نیست....البته یخچال هم مهمه ولی خوب الان هوا خنکه و مشکلی ایجاد نمیشه
فعلا برنامه ام اینه که دو هفته دیگه یه شوی کتاب و دی وی دی بزارم که یه خورده سبک بشیم...برای بقیه چیزا هم از اول بهمن شروع میکنم...خونمون رو هم سپردیم چند تا بنگاه ولی با اینکه شیش هفت نفر اومدن دیدن ولی دیگه پشت سرشونم نگاه نکردن...یه خورده بابت اون میترسم فقط...دو سه تا کار دیگه هم مونده یکی دیدن قشم و هرمز و یکی هم اگه بشه یزد...
هفته دیگه 11همین سالگردمونه...برای اینکه انشالله این سال هم سرشار از تفاهم باشه یه برنامه ریختم که بریم صبحونه بخوریم با اینکه خودم از صبحونه زیاد خوشم نمیاد ولی امیر خیلی دوست داره...از اون طرف هم یه جایی صبحونه رزرو کردم که امیر خیلی بدش میاد ولی من خیلی دوست دارم...برج میلاد...من واقعا دلیل این همه تنفر امیر رو از قالیباف و همه پروژه هاش نمیفهمم... اینجوری هم خیلی نمادین تفاهم در زندگی مشترک رو ارج مینهیم هم اینکه حالا که داریم میریم و ایشالله هیچ وقت بر هم نمیگردیم، برج میلاد رو دیده باشیم...فقط خدا کنه هوا زیاد آلوده نباشه...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ ساعت توسط رها
|