این پروژه ای که توش کار میکردم رو میخوان قبل از ان تخابات ایفتیتاح کنن...حیف که نمیشه وارد جزئیات بشم وگرنه کلی میخندیدیم...همینقدر بگم که کارایی که قراره بکنه رو نمیکنه متاسفانه...البته خوشبختانه کارهایی که نباید بکنه رو هم نمیکنه...یعنی کلا کار نمیکنه...وقتی وضعیت اینجا رو میبینم به خدا میترسم تو خیابون از روی پل عابر پیاده رد بشم...همش فکر میکنم وقتی ما که مهمترین پروژه فیلان کشور بودیم و همش تو اخبار پزمون رو میدن یه همچین گهی رو داریم تحویل میدیم کی ضمانت کرده که الان این پل غش نکنه وسط اتوبان؟؟؟ نه واقعا کی؟؟؟حالا اوردنمون توی یه اداره دیگه که در محیط رئال کارمندا با برنامه کار کنن تا بعدش هفته دیگه ربانش رو پاره کنن...

من که کلا از ارباب رجوع خوشم میاد...یعنی عاشق اینم که بشینم پشت یه باجه و مردم بهم مراجعه کنن و من مشکلات همشون رو حل کنم...البته شایدم چرت میگما...من کلا شناخت خوبی از خودم و علایقم ندارم ولی الان یه احساس خوبی دارم...بیکارم و دارم وبلاگ مینویسم و کتاب میخونم...کارم اینه که آخر روز گزارش ایرادهای سیستم رو تیک بزنم و تایید کنم..خیلی هم مهم....مردم هم هی رنگ و وارنگ از جلو شیشه این اتاق که نشستم رد میشن و همدیگه رو نگاه میکنیم...صدای هم هم حرف زدن و پرینتر سوزنی هم میاد... حالا اینا به کنار...از کل تهران اینا باید یه اداره رو واسه آزمایش سیستمشون انتخاب میکردن که سر کوچه دفتر امیراینا باشه...حیف که البته طبقه همکف نشستیم و نمیشه بالکنشون رو ببینم ولی میدونم که بالکن به یه جای این اداره دید داره...میخواستیم یه طناب بکشیم بین پنجره ها و یه سبد هم ببندیم بهش واسه حمل و نقل... حالا فعلا علی‌الحساب میخوام بعد از ناهار برم اونجا یه کم امیرو بوس کنم و یه چایی بخورم و بیام...